تبليغاتX
html> مهتاب مهربون
مهتاب مهربون

امشب فقط شانه ای برای گریه کردن می خواهم و بس

دگر امیدی به فردا نیست همین امشب می خواهم و بس

خانه آرزوهایم را که سالها طول کشید با دست خالی و قلب پاک ساختم

سیل غارتگر زمانه و دست ناپاک کسی به جرم ..... با خاک یکسان کرد

حالا ای دل بیچاره با تو چه کنم

تو که هر دم منو تنها نگذاشتی

تو که ....

دیگه قاطی کردم

کلمات هم داره از ذهن آشفته ام پاک می شه

شاید تا صبح اسم خودم هم یادم نباشه

خسته شدم از بس روزگار دفتر مشق منو خط زد و من مجبور شدم دوباره بنویسم

یادم می آید

زمانی که کودکی بیش نبودم دختری همسایمان بود که همیشه می نوشت و برایم می خواند

من هرگز در آن زمان نتوانستم حتی یک کلمه از نوشته های دخترک را بفهمم و همیشه دانه به دانه ازش می پرسیدم و او با خنده می گفت: عجله نکن زمانی خواهد رسید که همه اینها را بتوانی حس کنی چه برسد که بخوانی

راست می گفت حالا تمام نوشتنی ها را در درونم حس می کنم و لغت به لغتش در زندگیم قابل لمس است

نمی دانم او کجاست اگر می دانستم حتما به سراغش می رفتم و ازش می پرسیدم تو از کجا می دانستی که روزی همه نوشته هایت را من دوباره زنده خواهم کرد

نکند آن روزها سر گذشت مرا، قلم هایت رقم می زدند

خنده دار است دیگران وقتی به در بسته می خورند سراغم می آیند و می خواهند کلیدی برایشان بسازم

اکنون که خودم پشت این در بسته مانده ام به خودم می خندم ........

می گویم کلید هایت کو ای .....

خنده دار است .....

نمي دانم باز می توانم دوباره از صفر شروع کنم یا نه

هی روزگار

چرا کسی مرا به میهمانی آفتاب قلبش دعوت نکرد

درست مي گویی

حتما ایراد از از من است

وگرنه این همه قلب و این همه...

راستی میدونی چقدر دلم واست تنگ شده

خیلی دوست دارم یک بار دیگه ببینمت

الان که یادت افتادم بغض گلوم رو گرفته درد بدی رو تو گلوم حس می کنم دلم می خواد داد بزنم و های های گریه کنم اگر می شد کلی سبک می شدم ولی جواب همسایه هارو چی بدم

نصفه شبه اونا چه گناهی دارن که من غم دارم

می شه بگی چرا اینکارو کردی که من این همه آزار بکشم

یک روز سرزده اومدی و یک شبم بی خبر رفتی

از اومدنت چنان شگفت زده شدم که تا بیام به خودم بجنبم دیدم بی خبر رفتی

هنوز که هنوزه از رفتنت گیجم

خیلی ساله که همین جوری همش به یادتم

اصلا شده یک بار به یادم بیفتی شده

نمی دونم ...

عجب شب سنگینیه

دارم خفه می شم

می دونی چند سال گذشته

این همه ساله دارم با یادت زندگی می کنم همیشه آرزو می کنم که فقط یک بار هم شده بتونم دوباره راست راستی ببینمت فقط یک بار دیگه شاید اون زمان دیگه راحت راحت بشم

شاید بعد دیدنت دیگه کاری تو این دنیا نداشته باشم و همه آدماشو ول کنم و اونام از دست من راحت بشن

بیچاره مادرم

چه آرزوهایی که نداره

روم نمی شه بهش همه چیز رو بگم

هر موقع می خواد صحبت کنه یه جوری بحث رو می پیچونم و پا می زارم به فرار و همیشه ام بهم میگه ای پسر...

امشب چقدر راحت نوشتم اون جوری که دلم می خواست

شاید اونهایي که همیشه منو مثل یک کوه استوار فرض می کردنند تعجب کنن

اشکال نداره بزار هرجوری دلشون می خواد فرض کنن

مهم اینه که منو تو هنوز با هم هستیم دل

فکر می کنم اگه یه روز حرفای دلم رو خالی کنم جسمم اندازه یه کاه وزنش بشه اون وقته که میشه پرواز کرد تا بیکرانها ولی این بار سنگین رو به چه كسي بدم؟ کجا بذارم؟ فکر می کنی بشه یه روز این همه حرف رو از درونت بیرون بیارم؟

شایدم روز به روز به این حرفها اضافه بشه و سنگینیش باعث بشه هی منو و تو بیشتر تو خاک فرو بریم تا روزی که من وتو و اون حرفها به زیر خروارها خاک مدفون بشم بدون اینکه کسی از ما خبر دار باشه

عیبی نداره روزگاره دیگه

 

آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت

نسیم می گذرد تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن

....

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

.....

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست


لينك ثابت | به كوشش | موضوع | تاريخ |

اسم خودش رو گذاشته بود هيچ کس...

آخه فکر مي کرد هيچکي آدم حسابش نمي کنه...

فکر مي کرد واسه هيچ کس و هيچ چيزي مفيد نيست...

عصرا مي رفت دم در ورودي پارک و بساط کتابهاش رو پهن مي کرد...

خودش هم مي نشست پشت بساط و سرش تو يکي از اون کتابها فرو مي رفت

عاشق رمانهاي ايراني بود...

خودش رو مي ذاشت جاي قهرمانهاي داستان و غرق يه شخصيت تازه مي شد...

يه روز مي شد يه جوون با شمشير طلايي

گاهي هم مي شد يه شاهزاده که هر دختري منتظر رسيدنشه...

اون روز هم مثل هميشه غرق کتاب بود

صداي يه زن اون رو از دنياي خيال بيرون کشيد:

ببخشيد آقا اين کتاب فروغ فرخزاد چنده؟

کتاب فروغ؟

هان بله...

دو هزار تومنه

از اين کتاب فقط همين يه دونه هست؟

يه دونه؟... بله... همين يه دونه است

راستش من الان پول همراهم نيست...

به اين کتاب هم نياز ضروري دارم...

مي شه اين رو ببرم فردا پولش رو بيارم؟

فردا؟!...

بله من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز هم شما رو مي بينم...

مي تونم اين ساعتم رو بذارم پيشتون ضمانت

و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام...

هاج و واج مونده بود...

ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه اي ديگه وارد پارک شد...

به ساعت نگاه کرد...

ساعت  ۵  بعد از ظهر بود...

چه چشمهايي داشت...

ساعت  ۵  و  ۵  دقيقه شده و اون هنوز نيومده...

خيلي نگران شده...

دلش بي تاب اون نگاهه...

به جاي اينکه خيره بشه به صفحات کتاب غرق شده تو دنياي اون ساعت نقره اي

صاحبش که چه نگاهي داشت...

فکر مي کرد زير قولش زده...

ديروز يه دختري همراهش بود که حالا اون طرف ايستاده بود...

دوست داشت بره ازش سراغ اون چشما رو بگيره ولي روش نمي شد...

حالا يک هفته بود که ديگه دستاش صفحات هيچ کتابي رو ورق نمي زد...

يه ساعت نقره اي توي دستاش و چشماي نگرونش به راهي که ممکن بود

هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره...

فکر نگاه دختر راحتش نمي ذاشت...

فکر مي کرد اگر اسم خودش هيچ کسه اسم اون بايد همه کس باشه...

همه دنياش شده بود...

دوست دختر رو اون طرف خيابون ديد

دلش رو زد به دريا و محکم و راسخ رفت جلو...

دستاش لرزيد...

ببخشيد خانم!...

بله؟!...

کاري داشتين؟

بله...

راستش يک هفته پيش شما با خانمي اومدين پيش من

اون خانم از من کتاب فروغ فرخزاد رو خريد

به جاي پول اين ساعت رو پيش من ضمانت گذاشت...

ساعت رو داد دست دختر...

دختر نگاهي به ساعت انداخت و آهي از ته دل کشيد... بعد گفت:

خوب حالا شما پولتون رو مي خواين؟

نه من مي خواستم اگه مي شه اون خانم رو ببينم و اين امانتي رو پسشون بدم

دختر آهي از ته دل کشيد و گفت:

بهتره اين امانتي پيش خودتون بمونه يادگاري...

اون روز دنيا براي هميشه از پيش ما رفت

تو يه نامه وصيت کرده بود که کتاب فروغ رو توي قبرش بذارن...

راستي يه نامه هم براي کسي که ساعت دست اونه گذاشته...

فکر کنم بايد مال شما باشه...

فردا براتون مي يارمش

ساعت  ۵  بعد از ظهر بود...

دختر از راه رسيد نامه رو داد دستش و رفت...

پاکت رو باز کرد توش دو هزارتومن بود و يه ورق کاغذ...

روش نوشته بود:

اونقدر غرق اون کتابها بودي که هرگز نگاه عاشقم رو نديدي

و امضا کرده بود: هيچ کس

بهتش زده بود...

چطور مي شد دنيا تبديل به هيج کس بشه

اون که هيچ کس بود تبديل به دنياي يک دختر...

از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ کتابي نشد

تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگي کرد...


این پست جهت معذرت خواهی بود

ببخشید اگه دارم نامردی می کنم

از اون چیزی که فکر می کنین بیشتر اعصابم خورده